تبليغاتX
هيئت زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عج)
هيئت زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عج)

مذهبي و علمي اسلامي (تحت پوشش سايت ماکزيمم تکنيک)www.maximumtechnic.com
 
 
هيئت زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عج)

وبلاگ اختصاصي هيئت زمينه ساز ظهورحضرت مهدي (عج)
fnp.fnp@gmail.com

 

موضوعات

خبرهاي مذهبي

زندگي نامه ها

علمي مذهبي

گالري عکس

احادیث

 

پیوند ها

دعاي توسل

دعاي کميل

دعاي مجير

ترجمه قرآن کريم

دعاي عهد

زيارت عاشورا

دعاي صفوان

دعاي ندبه

14 منظومه معصوم

ازدواج هاي نوراني

جشن ستاره هاي سبز

عقد ستارگان

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

فطرت، عاشورا و انتظار

جایگاه جامعة آرمانی در چشم‌انداز عاشورا و انتظار

نتیجه محبت به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه)

ویژگی های یاران مهدى موعود(علیه السلام)

حضرت علی اکبر

ايام شبهاي قدر

پيام تبريک

ميلاد حضرت زهرا

شهادت بانوي بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا

 
 

تاريخچه تاسيس مسجد جمکران

شیخ فاضل حسن بن محمد بن حسن قمی که از بزرگان قدماء علماء شیعه و از معاصرین شیخ صدوق

رحمه الله بوده است، در كتاب خود به نام تاريخ قم ، راجع به بناي مسجد مقدس جمكران

از كتاب مونس الحزين في معرفة الحق و اليقين چنين نقل كرده است:

شيخ حسن مثله جمكراني كه يكي از صلحاء است مي گويد: من شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان ۳۹۳

در منزل خود در قريه ي جمكران خوابيده بودم، نيمي از شب گذشته بود كه ناگاه

عده اي از مردم به در خانه ي من آمدند و مرا بيدار كردند و گفتند كه: برخيز و مولاي خود

حضرت مهدي صاحب الزمان صلوات الله عليه را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.

حسن ميگويد: من برخاستم و خودم را مرتب كردم و آماده شدم، گفتم بگذاريد تا پيراهنم را بپوشم، آواز دادند

كه (هُوَ ما كانَ قَميصُكَ) پيراهن را نپوش كه از تو نيست، دست بردم و شلوار خودم را برگرفتم،

ندا آمد كه(لَيْسَ ذلِكَ مِنْكَ فَخُذْ سَراويلَكَ) آن شلواري كه برگرفتي از تو نيست، آن را بردار كه

از آن توست؛ آن را انداختم و شلوار خود را برگرفتم و پوشيدم، آنگاه به طرف كليد رفتم تا درب منزل را

باز كنم، آواز دادند كه (اَلْبابُ مَفْتُوحٌ) درب باز است، چون به در منزل آمدم جماعتي از بزرگان را ديدم،

سلام كردم، جواب دادند و مرحبا گفتند..... آنها مرا به مكاني كه اكنون مسجد جمكران است آوردند،

چون نيك نگاه كردم، تختي ديدم كه فرشي نيكو برآن پهن و بالش هاي فاخر برآن نهاده شده

و جواني سي ساله برآن تخت تكيه برچهار بالش كرده و پيرمردي هم در نزد او

نشسته و كتابي در دست گرفته و برآن جوان مي خواند و بيشتر از شصت مرد در اطراف او بر زمين

در حال نماز خواندن بودند كه بعضي جامه هاي سفيد و بعضي ديگر جامه هاي سبز برتن داشتند.

آن پيرمرد حضرت خضر عليه السلام بود و مرا امر به نشستن نمود، آنگاه امام عليه السلام

 اسم مرا بردند و فرمودند: برو به حسن مسلم بگو تو پنج سال است كه اين زمين را

تصّرف كرده و درآن چيز كاشته و كشاورزي مي نمايي، ولي ما آن را خراب مي كنيم.

اين زمين شريفي است و حق تعالي آن را از زمين هاي ديگر برگزيده و شرافت داده است، امسال بازهم

آن را مرتب نموده اي تا در آن به كشت و زرع پردازي و حال آن كه تو را چنين اجازه و حقي

نيست،بنابراين هر بهره و نفعي كه تا بحال از اين زمين برگرفته اي بايد برگرداني تا

در اين مكان مسجدي بنا كنند.

 

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |